پسرم سرماخورده

پسر نازم جمعه که رفتیم النگه یکم سرماخوردی اولش تب کردی بعد غذاتو بالا آوردی خیلی ترسیدم و اعصابم ریخت بهم .عسلی مامان الهی قربونت برم دیروز هم خیلی بی حال بودی و بعداز ظهر ازبس گریه کردی دیگه طاقتم تموم شده و منم زدم زیر گریه
البته بابا میثم زود اومد و بردیمت دکتر
و آقای دکتر گفت که سرماخوردی .بابامیثم میگه من باید بیشتر از اینا قوی باشم اما به خدا دست خودم نیست شاید باید مادر باشی تا بدونی چه حالی دارم نمیتونم اینجوری شما رو نگاه کنم آخه روزای دیگه سرحال بودی و واسه خودت بازی میکردی اما الان یا بیحال توی بغلمی و یا داری گریه میکنی الان هم که دارم واست مینویسم بی حالی اگه حالت خوب بود و بیدار بودی که نمیذاشتی من پای کامپیوتر بشینم میخواستی همه را بهم بریزی.
دیروز که حالت بدتر شد دلم خیلی شکست نمیخوام ناراحتت کنم اما یک لحظه فکر کردم که اگه باباجان اینا ازمون دور نبودن لااقل زودتر میبردیمت دکتر یا حتی من دست تنها نبودم الان هم گله ای ندارم چون دارم مثل خیلی از مامانای دیگه که توی شهر غریبن تنهایی بزرگت میکنم چون عاااااااشقتم و اینم شیرینیه خودشو داره
و البته یک بابای خیییییییلی مهربون داری که همیشه وجودش دلگرمم میکنه و همین برام بسه

دوووووستتون داااااارم 



پسرم سرماخورده
